من دقیقاً همون موی سفید 40 سالگیتم...من دقیقاً همون بغضی ام که هنوز بعد سالها غرورت بهت اجازه نداده بشکنیش. من دقیقاً همون مشتی ام که پسرت به ظاهر بی دلیل روی دیوار میزنه ، من دقیقاً همون اشکی ام که گهگاهی از گوشه ی چشم دخترت میریزه...من دقیقاً همون برق چشای عسلیتم که خیلی وقته دیگه نیست.من دقیقاً همون خنده های از ته دلم که سالهاست پنهون شدم ، من دقیقاً همون آهنگی ام که هوام هواتو بدتر میکنه...
من دقیقاً همون تب ام که حتی با وجود یکی دیگه ام پایین نمیاد.
من دقیقاً همون عذاب وجدانی ام که تو شصت سالگی وقتی تو پارک نشستی یادت میاد.
من دقیقاً همون اسمی ام که وقتی میشنوی دیگه نمیتونی حرف بزنی...
من دقیقاً همون بارونی ام که هر دفعه میباره به هر جا پناه میبری که صداشو نشنوی...
من دقیقاً همونی ام که آرزو داری یک شب خوابمو ببینی....
من دقیقاً اون رز قرمزی ام که با دیدنش کل روز تو خودتی...
من دقیقاً ادکلن صورتی روی میز آرایشم که هر بار از کنارش رد میشی و بغض میکنی...
من دقیقاً همونم که درد نبودنم تو سی سالگی از موهات دیده میشه...
من دقیقاً همون نیمکتی ام که هنوز بعد اینهمه سال وقتی از کنارش رد میشی وجدانت درد میگیره...
من دقیقاً همون سیم کارت خاک خورده و رنگ و رو رفته ام که هنوز نگه داشتی به امید اینکه یکبار دیگه بهت زنگ بزنم...
من دقیقاً همون خاطراتی ام که بعد اینهمه سال هنوز نتونستی یک ثانیه شو بسازی...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی
تاريخ: چهارشنبه
3 بهمن
1397 ساعت: 11:50